تبليغات X

۱۸ اسفند ۱۳۸۹

میخوام اون روزها برگرده,,,کاش!

۱۸ بهمن ۱۳۸۹

مثل یه شوخی ,جدیش گرفتم میخوام نامه بنویسم و داشته باشمشون
حالا هرچقدر هم بی اهمیت باشه!!
من دوسشون دارم~

۲۵ دی ۱۳۸۹

خوب هم چنان فحش بر زبانم جاریست!!
چرا عادت ندارم خریت هایم را چند بار تکرار نکنم!
متشکرم!
قبلترها حرصی میخوردیم,دعوایی,سر و صدایی
آرام آرامم و فقط فحش میدهم
چه بی تفاوتی زیباست!

۱۵ دی ۱۳۸۹

اینجا رو دوست ندارم ولی تو سرمه یکم بهش برسم!!

۱۴ دی ۱۳۸۹

بلند باهات میخندم,من فقط به روی خودم نمیارم!چیزی عوض نشده برام میدونم این نامردیه..ببخش~

۱۴ دی ۱۳۸۹

آروم خوابیدی,همیشه خوب میخوابی, حتی وقتهایی که نگات میکنم و هزار تا خواهش و التماس که تروخدا یادت نره من مال توام!;
تو خواب بودی و رو بازوهات تا صبح گریه کردم برای دلتنگی که هیچ وقت تموم نشد[نمیشه];
حتی خواب بودی وقتی نفست تو صورتم بود و تند تر میشد,
برای همه ی لحظه های خوب~کنارم نبودی.
بیخود میخندیدم و آرزو میکردم تموم نشه.
خواب بودی و من لالایی میخوندم بیشتر خواب ببینی ولی اینقدر تو خوابت پرسه زدی و من نبودم که منو یادت رفت,تو خوابت باز خوابیدی و نفست تو صورت یکی تند شد,یهو ترسیدم اینور,از صدای نفسات بیدارت کردم!.الان بیداری و نیستی..هروز تنت لمس میشد و من اینجا برای دیدنت له له میزدم.
آخرش یه حیف میگی و هرکی از یه ور میره;
هی!,بیداری~باز خوابیدی و حتی یه حیف نگفتی..

۱۴ دی ۱۳۸۹

حرفی نزدم ساکت گوش دادم,آروم نفس کشیدم که بشنوم
اگه یه دیوار بذاری پشتت و انقدر بهش ایمان داشته باشی که یه پاتم روش باشه!معلومه بریزه با مغز میخوری زمین!از نامردیش چند تا آجرم نگه میداره آخرش بندازه رو سرت!
عیب اون نبود سنگینیم زیاد بود ~

۷ مهر ۱۳۸۹

تو راه میرم چرخها هر یه دوری که میزنن من هزار سال دیگه از تو دور میشم
تند تند درختها رد میشن
کلی ماشین میبینم
کلی دیوار که حتی نمیتونم روش رو بخونم
میترسم توام معشوقه ی ژولیت بشی که با هم مردن ..
اینقدر زمین طوسی و با خط سفید نگاه میکنم که یه جایی به تو برسه
میخوام داستان شکسپیر رو عوض کنم..

تنها¤

۱۹ شهریور ۱۳۸۹

آدم از اول تنها باشه خیلی بهتره تا اینکه یهو نگای دورش کنه
کسی نباشه
اون میمونه و تنهایش و کلی سوال
از اول تنها بود?تنها شد?چرا تنها شد?
چه توفیر داره
تنش سرد میشه ,خیلی سرد دنبال همون گرمای تنی میگرده که ده ساعت پیش نوازشش میکرد
پیشش نبود,آخه کار داشت,وقتی رفت دنیا کوچیک شد و آدم تنها¤

۱۸ شهریور ۱۳۸۹

اینجا تنها کسی که ارزشی نداره خودمم¤

    دربارۀ من
    آنتیگونه، دختر اُدیپ- از پاشاهانِ یونانِ باستان- بود... آنتیگونه‌ی زیبا، که در شاعرانگی و وقار زبان‌زدِ مردمِ کشور محبوبش بود نهایتاً به زندگی غم‌بارش، در تبعید خاتمه داد...
    پیوندها